پايگاه اطلاع رساني فرهنگ و ارتباطات ديني
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
 
  • جامعه‏شناسي‏ نقش اجتماعي در ايران  
  • 1391-11-07 12:49:51  
  • تعداد بازدید : 54   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • جامعه شناسی نقش اجتماعی در ایران

    مصاحبه با دکتر نعمت الله فاضلی

    عضو هیأت دانشگاه علامه طباطبائی   

    تهیه و تنظیم: فرحناز ورکیانی

    اشاره:

    دکتر نعمت الله فاضلی،دکترای انسان شناسی اجتماعی فرهنگی با رویکرد بین رشته ای،با علاقه ی بیشتر به گرایش مطالعات فرهنگی در زمینه های مطالعات آموزش عالی و مردم نگاری،با تمرکز بر کشورهای عضو اکو،و هم چنین آموزش انسان شناسی انجتماعی،فرهنگ فعالیت آوزشی و پژوهشی،و مشاوره های تخصصی،از سال 66 فعالیت های آموزشی و پژوهشی،و خدمات مدیریت خود را در حوزه های فرهنگی دانشگاهی آغاز کرده و تا به حال ادامه داده است.

    او تا کنون در حوزه ی پژوهشی و آموزشی 10 عنوان کتاب تألیف و ترجمه کرده که برخی از آن ها انتشار یافته اند. دکتر فاضلی،حدود 50 عنوان مقاله ترجمه، تألیف و منتشر کرده است.

    وی عضو هیأت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی تهران، عضو وابسته ی هیأت علمی مدرسه ی مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن،عضو هیأت علمی مؤسسه ی مطالعات آمریکای شمالی و اروپای دانشگاه تهران است.

    از اینکه دعوت ما را برای شرکت در این مصاحبه پذیرفتید تشکر می کنم .

    هدف ما از این مصاحبه شناساندن یکی از حوزه های فرعی جامعه شناسی یعنی جامعه شناسی نقش اجتماعی به مخاطبان است.به عنوان اولین سؤال لطفا بفرمایید نقش اجتماعی چیست؟و آن را چگونه تعریف می کنید؟

    نقش اجتماعی شامل یک سلسله از مفاهیم کلیدی در علوم اجتماعی و یکی از مفاهیمی است که مردم هم،در زندگی روزمره و در گفت وگوهای عمومی از آن استفاده می کنند.در هر دو عرصه ی گفتمان دانشگاهی و گفتمان عمومی،مفهوم نقش،اهمیت و کاربرد گسترده دارد در گفت وگوهای روزمره، ما غالبا از مفهوم نقش به صورت یک استعاره برای توصیف کارها،یا بخشی از کارهایی که انجام می دهیم،استفاده می کنیم.برای مثال،وقتی می گوییم که فلان کس نقش مهمی در زندگی من ایفا کرد و یا وقتی که از نقش خودمان در زندگی خانوادگی یا روابطمان با خویشاوندانمان سخن می گوییم،در همه حال واژه ی نقش را به کار می بریم که بخشی از زبان گفتمان عمومی ماست.

    جامعه شناسان، انسان شناسان، روان شناسان و محققان علوم انسانی و اجتماعی به تعبیر آنتونی گیدنز، جامعه شناس بریتانیایی،غالبا برای توصیف زندگی اجتماعی،واژگان و مفاهیمی را که ابتدا مردم در زندگی روزمره ی خود به کار می برند،به خدمت می گیرند و از طریق تعریف مجدد، صیقل دادن و محدود کردن یا گسترده کردن این مفاهیم،مفهومی علمی را ایجاد می کنند.مفهوم نقش اجتماعی، از جمله ی همین مفاهیم است که ابتدا مردم در زندگی روزمره ی خودشان آن را وضع کرده و به کار گرفته اند و سپس محققان علوم انسانی و اجتماعی این مفهوم را در کاربردهای متفاوتی به خدمت گرفته اند.آنتونی گیدنز این فرایند انتخاب،اقتباس و اخذ واژگان و مفاهیم را از زبان عامیانه به زبان دانشگاهی و علمی،فرایند«تفسیر مضاعف» می نامند.

    مفهوم نقش اجتماعی بسیار ساده است.یعنی آن رفتارهای مناسب،قابل انتظار و معمولی که از لحاظ فرهنگی قابل قبول است.به تعبیر دیگر،نقش اجتماعی الگوی رفتاری است که فرد در موقعیت ها و وضعیت های اجتماعی مشخصی باید از آن پیروی و تبعیت کند.

    چه نسبتی بین نوع جامعه و میزان تأکید بر نقش های انتسابی و اکتسابی وجود دارد؟

    نکته ی کلیدی در فهم مفهوم اجتماعی،تفکیک مفهوم موقعیت اجتماعی،منزلت اجتماعی و نقش اجتماعی است.موقعیت یا جایگاه اجتماعی،جایگاهی است که فرد در جامعه به خودش اختصاص می دهد. این مقام یا جایگاه یا مکانی که به خود اختصاص داده شده،ممکن است مقام یا موقعیتی اکتسابی باشد یا یک مقام و موقعیت انتسابی.

    موقعیت های انتسابی موقعیت هایی هستند که فرد از خانواده آن ها را به ارث می برد.مثلا،اشراف زاده،شاهزاده یا خان زاده،فردی است که یک موقعیت نمادین اجتماعی انتسابی دارد.مثال روشن آن در فرهنگ ما سید بودن است.

    سید بودن،یعنی وابسته بودن به سادات و اولاد پیامبر،یک موقعیت اجتماعی انتسابی است.این موقعیت ها، موقیعت هایی هستند که فرد برای به دست آوردن آن ها تلاش نکرده،بلکه به او به ارث رسیده است.

    موقعیت های اکتسابی،برخلاف موقعیت های انتسابی،حاصل تلاش ها،کوشش ها و فعالیت های فرد است.مثلا،موقعیت هایی که فرد در نتیجه ی تحصیلات و آموزش به دست می آورد،استاد دانشگاه،مهندس و پزشک،یا در سطح اداری،رئیس، مدیرکل،وزیر،وکیل،و رئیس جمهور،همه موقعیت های اجتماعی اکتسابی هستند که فرد در نتیجه ی تلاش خود آن را به دست آورده است.

    البته موقعیت های انتسابی فقط به موقعیت های نمادین مثل سید بودن یا اشراف بودن محدود نمی شوند،بلکه مثلا مرد یا زن بودن،و بزرگسال یا خردسال بودن هم از جمله موقعیت های اجتماعی انتسابی هستند.چرا که ما برای مردان و زنان مجموعه ای از وظایف و تکالیف،بایدها و نبایدها،انتظاراتی را تعریف می کنیم که به دلیل جنسیت،به آنان تعلق می گیرد.حداقل بخشی از هویت مردانه یا زنانه ی ما،هویت ارثی است و حاصل تلاش ما نیست.

    تفاوت بین نقش اجتماعی و موقعیت اجتماعی چیست؟

    گرچه بین نقش اجتماعی و موقعیت اجتماعی تفاوت هایی وجود دارد،اما ارتباط بین این دو بسیار مهم است؛چون نقش های اجتماعی در ارتباط با موقعیت های اجتماعی تعریف می شوند.موقعیت های اجتماعی، مجموعه ای از الگوهای رفتاری، انتظارات،وظایف و تکالیف است که ما به آن ها نقش می گوییم.در یک موقعیت اجتماعی می توان چندین نقش اجتماعی را تعریف کرد.

    مثلا، ما برای استاد دانشگاه- استادی دانشگاه یک موقعیت اجتماعی است-مجموعه ای از انتظارات را در نظر می گیریم؛انتظار از نوع تدریس کردن یا نقش معلمی،و تولید علم یا نقش محقق بودن.در عین حال انتظار می رود که استاد دانشگاه در کنار تدریس و تحقیق، به پیشرفت کارهای سازمان دانشگاه هم کمک کند.یعنی علاوه بر تدریس و مدیریت در دانشگاه،انتظار می رود به مثابه فردی متفکر و فرهنگی در زمینه ی پیشرفت و اصلاح جامعه و بهبود شرایط زندگی اجتماعی هم نقشی را ایفا کند. بنابراین،دانشگاه به مثابه یک موقعیت اجتماعی برای استادش چهار نقش معلمی،محققی،مدیریتی و مصلح بودن را در نظر می گیرد.اغلب موقعیت های اجتماعی از این نوع هستند و در واقع شامل مجموعه ای از نقش ها می شوند.برای مثال،مادر بودن یک موقعیت و منزلت اجتماعی است.برای مادر،نقش هایی مثل همسر بودن، تربیت فرزند،خانه داری و نگه داری از خانه و مدیریت خانه در نظر گرفته شده است.

    بنابراین،مفهوم نقش اجتماعی مفهومی کلیدی است.این مفهوم،با توجه به گستردگی کاربرد آن برای توصیف و تحلیل پدیده ها،موقعیت ها و سازوکارهای زندگی اجتماعی،اهمیت خیلی زیادی دارد و در واقع مفهومی است که می توان آن را«بین رشته ای»دانست.در روان شناسی اجتماعی که با رابطه ی جامعه و فرد سروکار دارد،مفهوم نقش اجتماعی این ارتباط را به خوبی بیان می کند.چون مفهوم نقش اجتماعی آن دسته وظایف،انتظارات،رفتارها یا الگوهای رفتاری است که جامعه بر عهده ی فرد می گذارد و از این طریق خودش را به فرد تحمیل می کند و پیوند فرد را با خود تعریف می کند.در انسان شناسی و جامعه شناسی هم همین طور است،چون در این دو دانش هم،رابطه ی فرد با جامعه و نسبت های آن ها از موضوعات کلیدی و مهم است.

    در تاریخ انسان شناسی،کدام یک از انسان شناسان به مفهوم نقش توجه داشته و در مورد آن نظریه پردازی کرده است؟ لطفا رویکردهای نظری را در این زمینه بیان فرمایید .

    در انسان شناسی،اهیمت مفهوم نقش معلم یا ارزش های سنتی تعریف شده سر کلاس می رود،اما نسل جوان این ارزش ها را قبول ندارد یا آن ها را به چالش می کشد.در نتیجه، معلم نمی تواند خودش را با دانش آموزان سازگار کند به نسبتی که بین این مفهوم و مقوله ی فرهنگ وجود دارد،برمی گردد.از منظر انسان شناسی،نقش راهنمای رفتار قابل قبول و مورد انتظار از فرد و موقعیت خاص اجتماعی اوست.به تعبیر دیگر، یکی از منابعی که نقش ها را تعیین می کند،فرهنگ است.آن آرمان ها، بایدها و شایدها و نظام معانی که در دین،فلسفه،هنر و جهان بینی وجود دارد.برای مثال،ما وقتی می گوییم استاد دانشگاه یا زن و مرد،این منزلت ها یا موقعیت ها،تفسیری هستند.به این تفسیر ومعنا که در هر جامعه ای به گونه ای خاص تفسیر و معنا می شوند.به همین دلیل در فرهنگ های مختلف،تفاوت های بارزی بین نقش های اجتماعی وجود دارد.

    برای نمونه می توانیم موقعیت زن و مرد را در نظر بگیریم.موقعیت زن و مرد در فرهنگ های مختلف یکسان نیست و مسأله نابرابری هایی که امروز بین زن و مرد مشاهده می شود،تابع فرهنگ است.در نتیجه،در انسان شناسی وقتی از نقش سخن می گوییم،فورا برمی گردیم به این که فرهنگ چگونه موقعیت ها و نقش ها را تعیین می کند. از طرف دیگر،در طول تاریخ مکاتب و نظریه های متفاوتی در انسان شناسی شکل گرفتند که به رابطه ی فرهنگ و نقش ها پرداختند.از جمله مکاتب و کلاسیکی مثل«تکامل گرایی»و یا مکتب «ساخت گرایی».به خصوص در انسان شناسی آمریکا،رالف لینتون،رف مندریک و آدام فاردیمر،از کسانی بودند که به تبیین نسبت بین شخصیت و فرهنگ پرداختند.آن ها می خواستند ببینند، شخصیت افراد تا چه میزان متأثر از فرهنگ است و تا چه میزان فرهنگ های مختلف شخصیت های متفاوتی را تربیت می کنند.هم چنین،مکتب «محیطشناسی فرهنگی»که افرادی مثل ژولین استوار،و ماروین هریس تئوری پرداز آن بودند،در این زمینه نظریاتی ارائه کرده است.

    در این مکاتب که رویکرد فرهنگ گرا بر آن ها غالب بود،مفهوم نقش اجتماعی اهمیت زیادی داشت؛چرا که به کمک همین مفهوم تلاش می کردند نشان دهند؛چگونه فرهنگ تعیین کننده ی نوع رفتارهای ما در موقعیت های اجتماعی متفاوت است.برای مثال،مارگارت مبد،در کتاب«بلوغ در ساموآ»که جامعه ی ایران در حال حاضر در نتیجه ی تحول در سبک و شیوه ی زندگی مردم،دارد نوعی مدرن شدن را تجربه می کند سال ها پیش به زبان فارسی ترجمه شده و از کتاب های کلاسیک در انسان شناسی است،نشان می دهد که آموزش و تربیت دختران ساموآ با فرهنگ قبایل ساموآ متعارض نیست و خلق و خوی این دختران صلح جویانه است. حاصل کار این محقق،اگرچه با نقدهای بعضی از انسان شنانسان مواجه شد،اما نمونه ای بود از این که نشان می داد، چگونه زن بودن در فرهنگ های مختلف متأثر از عوامل فرهنگی است.مطالعه ی او یک مثال کلاسیک است و امروزه برای این که نشان دهند،رفتارها و شخصیت ها حتی آن جایی که ظاهرا جنبه ی زیستی دارد-مثل بلوغ-به شدت متأثر از فرهنگ است،مطرح می شود.

    نمونه های کلاسیک فراوانی از کاربرد نقش در انسان شناسی وجود دارد و شاید رالف لینتون بیش از همه ی انسان شناسان در زمینه ی مفهوم نقش و نقش اجتماعی فعالیت داشته است.لینتون در کتاب «مطالعه ی انسان»که در سال 1936 منتشر شد،فرهنگ را به مثابه میراث اجتماعی تعریف می کند که از طریق والدین به کودک منتقل می شود.به اعتقاد او،کارکرد فرهنگ منطبق کردن فرد با جامعه و محیط است.در درون هر فرهنگی،طیف گسترده ای از نقش ها وجود دارد که چگونگی رفتار فرد را در جامعه مشخص می کنند.او در کتاب دیگری به نام«پیش زمینه ی فرهنگ شخصیت»،مفهوم شخصیت پایه را ابداع می کند که مجموعه ی این مفاهیم، بحث رابطه ی موقعیت اجتماعی و نقش را،و در نهایت،رابطه ی فرد و جامعه را توضیح می دهد.

    به هرحال، این دیدگاه های انسان شناسانه از دهه ی 70 به بعد، به خصوص با ظهور انسان شناسی تفسیری،با نقدها و چالش هایی رو به رو شد.انسان شناسی مانند کیلفورت گیرتس،تلقی فرهنگ گرا یا جبر فرهنگی را که فرهنگ همه چیز است و فرد در آن جایگاهی ندارد،به چالش کشیدند. آنان،این دیدگاه را که فرهنگ امری منجمد و ساخترای تحمیل گراست و خودش را بر تمامیت انسان تحمیل می کند،به رسمیت نمی شناسند و تأیید نمی کنند.بلکه بر این تأکید دارند که فرهنگ به مثابه ارزش ها،باورها، بازنمودها،و تجربه ی زیستی کنشگران اجتماعی،توسط خود این کنشگران تفسیر و معنا می شود.به تعبیر دیگر،ما در فرایند زندگی روزمره ی اجتماعی خودمان،مجموعه تجربه هایی به دست می آوریم-اعم از تجربه هایی که به ارزش ها و باورها مربوط می شوند یا سایر تجربه ها-که در فرایندی مستمر و دائمی به تعبیر،تفسیر و معنا کردن آن ها می پردازیم.بنابراین رابطه ی متقابل و دوسویه بین ساختار و عاملیت وجود دارد که گیدنز،لوتیو و دیگران مطرح می کنند و بر این نکته تأکید دارند که نمی شود فرهنگ را ساختاری منجمد و تحمیل گر تعریف کرد.

    چه عواملی باعث می شود که انسان ها به خوبی نتوانند نقش خود را ایفا کنند؟

    مفهوم نقش در عین حالی که ساده است،یعنی هر کسی می تواند با یک نگاه اولیه به زندگی روزمره ی خودش به آن پی ببرد،مثلا یک پزشک،یک معلم،مادر و استاد دانشگاه،کارمند،دهقان، کشاورز،کارگر،راننده یا هر کس دیگری،با توجه به موقعیتی که در جامعه دارد،اعم از موقعیت شغلی،موقعیت جنسی،موقعیت طبقاتی،می توانند تجربه ی خود را از نقشی که ایفا می کند، حس کند.اما در عین حال که خیلی ساده است،پیچیدگی های بسیاری دارد.یکی از این پیچیدگی ها،مربوط می شود به نقش های واقعی و نقش های آرمانی،یا به زبان انسان شناسانه،مفهوم فرهنگ آرمانی و فرهنگ واقعی،یا الگوهای فرهنگی واقعی و الگوهای فرهنگی آرمانی.

    هر جامعه ای،برای اعضایش مجموعه ای از وضعیت های ایده آل، مطلوب،شایسته وبایسته را در نظر می گیرد.مثلا،یک معلم یا استاد ایده آل و آرمانی چه کارهایی را باید انجام دهد؟ چه انتظاراتی را اگر برآورده کند،به او ایده آل می گوییم؟آیا باید از حداکثر مقررات اداری و سازمانی مدرسه یا دانشگاه را رعایت کند؟در برخورد با دانشجویان یا دانش آموزان،از حداکثر عطوفت و مهربانی برخوردار باشد؟در پوشش و آرایش خود،حداکثر هنجارهای عرفی معمول و پذیرفته شده را رعایت کند؟و در بیان ایده ها و دانش ها،از حداکثر توانایی ها،مهارت ها،ابزارها و امکانات بهره بگیرد؟

    البته عواملی هم هستند که باعث می شوند،افراد نتوانند نقش خود را به خوبی ایفا کنند.یکی از این عوامل، «ابهام نقش ها»ست که می تواند ساختاری مبتنی بر قدرت و نابرابری باشد.البته هر قدر نقش ها روشن تر و در عین حال از عدالت،برابری،مساوات، آزادی و دموکراسی بیشتری برخوردار باشند،وجه دموکراتیک بیشتری خواهند داشت و طبیعتا پذیرش آن ها توسط کنشگر اجتماعی بهتر خواهد بود و نقش های بهتری را ایفا خواهد کرد.

    عامل سومی که باعث می شود، نقش های اجتماعی به خوبی ایفا نشوند، تغییرات اجتماعی است.موقعیت ها و نقش های اجتماعی در طول زمان شکل می گیرند و در نتیجه ی ورود فناوری های نقش اجتماعی الگوی رفتاری است که فرد در موقعیت ها و وضعیت های اجتماعی مشخصی باید از آن پیروی و تبعیت کند جدید،روابط اجتماعی و ساختارهای اقتصادی،سیاسی و فرهنگی دستخوش دگرگونی های زیادی می شوند.برای مثال،در شرایط فعلی خانواده دچار تحولاتی شده است که این تحولات دیگر اجازه نمی دهند،پدر و مادر، فرزندانشان را براساس آن الگوهای رفتاری و نقشی یا انتظارات نقشی که در جامعه ی پیشامدرن یا سنتی برای آن ها در نظر گرفته می شد،تربیت کنند.امروزه، فرزندان از خود مختاری بیشتری برخوردار شده اند.در نتیجه،در مقابل والدینشان بچه های حرف گوش کن و سر به راهی نیستند و استقلال و آزادی عمل بیشتری می خواهند.زنان نیز درون خانواده وظایف بیشتری پیدا کرده اند.آن ها از خانه بیرون آمده اند،دارای فرصت های شغلی شده اند و به دانشگاه راه یافته اند. در نتیجه،نقش های خود را به کدبانوگری،خانه داری و مراقبت از شوهر و شوهرداری محدود نمی دانند. حتی تربیت فرزند را هم وظیفه ی خودشان به تنهایی نمی دانند.

    در چنین فضایی،کانون خانه و خانواده،تنها در صورتی می تواند استمرار پیدا کند که فرزندان و همه ی اعضای خانواده بتوانند،در تصمیم گیری ها مشارکت بیشتری کنند. پدر نیز بپذیرد که برای تصمیمات خودش توضیحات بیشتری بدهد و یک مدیریت مبتنی بر اقناع به تک تک اعضای خانواده ارائه کند.در عین حال،مفهوم ازدواج و انتخاب همسر هم دستخوش تغییراتی شده است که در نتیجه،رشد فردیت و فردگرایی،و پیوندهای عاطفی و رمانتیک اهمیت پیدا کرده اند.زنان و مردان هم ساختاری جدید،خواهان ازدواج های مبتنی بر عشق،دوستی و محبت هستند. در درون خانواده،همسران وقتی وظایف خود را ایفا می کنند که از این عشق، دوستی و محبت بهره مند شوند؛در غیر این صورت،به راحتی تن به جدایی می دهند.به همین دلیل،خانواده هایی که نمی توانند این مفهوم جدید خانواده را هضم و درک کنند،سرنوشتی جز طلاق ندارند.

    به تعبیر دیگر،امروزه خانواده آن مفهوم سنتی نهاد را ندارد.نهاد، سازمانی است شامل سلسله مراتبی از قدرت که یک سلسله کارکردهایی دارد، اما خانواده مکانی است که مجموعه ای از روابط عاطفی در آن شکل می گیرند؛ روابطی مثل عشق،محبت و دوست داشتن.تصمیمات و مدیریت هم مبتنی می شود بر:اولا ساختار مشارکتی و دموکراتیک تا همه در آن شرکت کنند؛ ثانیا اقناع و توضیح بیشتر تا همه قانع شوند، این به نفع همه است،نه این که تنها مصلحت پدر و مادر مطرح باشد.

    با گسترش فردگرایی و اهمیت یافتن خواسته های فرد،شما با ساختارهای اجتماعی جدیدی مواجه هستید که در آن ها نمی توانید همان نقش های سنتی گذشته را ایفا کنید.برای مثال،ورود فناوری های ارتباطی به شدت تأثیر گذاشته اند بر همه ی رفتارهای ما،از جمله بر موقعیت و نقش های اجتماعی ما به شدت تأثیر گذاشته است. در نتیجه ی گسترش ارتباطات و شکل گیری جامعه ی اطلاعاتی و انفجار اطلاعات،افراد هر لحظه آگاهی های متنوع و متکثری را از سراسر جهان هر قدر نقش ها روشن تر و در عین حال از عدالت، برابری، مساوات، آزادی و دموکراسی بیشتری برخوردار باشند،وجه دموکراتیک بیشتری خواهند داشت و طبیعتا پذیرش آن ها توسط کنشگر اجتماعی بهتر خواهد بود و نقش های بهتری را ایفا خواهد کرد دریافت می کنند که این آگاهی ها بر هویت و درک آن ها از خود و جایگاهشان تأثیر می گذارد.هر فردی احساس می کند که دارد خود را با شهروندانی در نقاط دیگر جهان و با افرادی در فرهنگ های متفاوت مقایسه می کند.اگر موقعیت ها و نقش های موروثی و سنتی نتوانند با این فضای جهانی شده خود را مقایسه کنند،به چالش کشیده می شوند و دیگر فرد حاضر نیست،آن ها را بپذیرد و به درستی ایفا کند.

    پس یکی دیگر از عواملی که تأثیر می گذارد بر چگونگی ایفای نقش ها، گسترش یافتن جهان اجتماعی افراد است.به این معنا که افراد در ساختارهای اجتماعی جدید در«زیست جهان»های متفاوتی عضو هستند.یک زن امروزی عضو چندین NGO (سازمن یا انجمن غیر دولتی)یا انجمن مدنی،چندین سازمان اداری و یا شغلی،چندین گروه اجتماعی است.بنابراین،او نقش های مختلفی را باید ایفا کند.بنابراین تکثر و تنوع نقش ها،تأثیر خودشان را می گذارند.

    از طرف دیگر،وضعیت پیچیده ی اجتماعی امروز فضایی را فراهم کرده است که نقش ها لزوما با هم سازگاری و هماهنگی ندارند.یعنی ما با مسئله ی تعارض درون نقشی مواجه هستیم.برای مثال،از من به عنوان عضو هیئت علمی دانشگاه خواسته می شود که از یک طرف وظایفی را که مربوط به تدریس،تحقیق،تولید و اشاعه ی علم است،ایفا کنم،و از طرف دیگر، دانشگاه به مثابه سازمانی دموکراتیک یا دموکراتیزه شده،مثلا در هفته چند ساعت باید حضور داشته باشم و در یک سلسله فعالیت های اداری مشارکت کنم.من اگر بنا باشد نقش آموزشی و پژوهشی خود را ایفا کنم،به آزادی عمل در زمینه ی تنظیم مدیریت خودم نیاز دارم.و اگر بخواهم به روابط سازمانی تن بدهم،باید نقش اداری داشته باشم.

    در بیمارستان، مهم ترین انتظاری که از پزشک می رود،این است که به بیماران رسیدگی کند و مهارت های خود را در معالجه ی بیماران به کار بگیرد.اما در عین حال،او عضو سازمان اداری بیمارستان است و باید یک سلسله وظایف اداری انجام دهد.خوب این ها یک جاهایی با هم سازگار نیستند.یا وظایف یک معلم یا استاد داشنگاه را در نظر بگیرید،وقتی که می خواهد نقش های چهارگانه ی خود را به عنوان مصلح،مدیر،محقق و معلم ایفا کند. او به درون جامعه می آید و با مجموعه محدودیت های سیاسی ایدئولوژیکی مواجه می شود که این ملاحظات،با ملاحظات سازمانی او جور در نمی آیند.

    در جامعه ی کنونی ایران،تا چه حد نقش ها به خوبی تعریف شده اند و آموزش داده می شوند؟

    به تعبیر من،ما در یک وضعیت پیچیده یا فراپیچیده ی فرهنگی زندگی می کنیم و در این شرایط امکان تعریف کامل و امکان ابهام زدایی کامل از همه ی نقش ها وجود ندارد.البته به هرحال حدی از نظم اجتماعی وجود دارد،اما ما شاهد افزایش بی نظمی های اجتماعی هستیم.به شکل های متفاوت شاهد هستیم که نظم اجتماعی سنتی فرو می ریزد.گلایه هایی که پدران و مادران از فرزندان خود دارند که بچه های امروز، پررو و بی حیا هستند و تو روی ما می ایستند،یا گلایه هایی که معلمان از بچه ها در کلاس درس دارند که ادب را رعایت نمی کنند،و شیطان و شلوغ هستند،شاهد این مدعاست.

    معلم با ارزش های سنتنی تعریف شده سر کلاس می رود،اما نسل جوان این ارزش ها را قبول ندارند یا آن ها را به چالش می کشد.در نتیجه،معلم نمی تواند خودش را با دانش آموزان سازگار کند.یا پدران و مادران نمی توانند خودشان را با بچه ها سازگار کنند. نوجوانان و جوانانی که از رسانه های جهانی،رسانه های ملی،و اینترنت اطلاعات می گیرند،ذهن و شخصیت دیجیتال دارند و نمی توانند با نسل گذشته هماهنگی،هم زبانی و همدلی داشته باشند.متقابلا،نسل گذشته هم نمی تواند.زبان مشترک آن ها از بین رفته،یا تضعیف و کم رنگ شده است.

    البته نه این که نقش ها ایفا نمی شوند.به هرحال حدی از نقش ها ایفا می شوند که نظم حاضر وجود دارد،ولی تضعیف شده اند. (به تصویر صفحه مراجعه شود) در فضای فرهنگی جدید،ما ناگزیر بودیم نظام بوراکراسی و سازمان اداری جدید را بپذیریم،اما همین نظانم بوروکراسی جدید که رکن آن رعایت قانون و تنظیم روابط براساس قانون است،در مواردی با ارزش های خانوادگی ناسازگار است.مثلا فرض کنید،شما به اداره ای مراجعه می کنید که پدر یا برادرتان و یا یکی از بستگانتان در ن پست یا مقامی دارد.خب انتظار دارید که او به هر شکل ممکن به شما کمک کند.حتی اگر لازم باشد،قوانین را نادیده بگیرد و مشکل شما را حل کند. این یعنی شما نقشی را به عنوان مدیر یا مجری قانون قبول ندارید و معتقدید،او که پدر یا برادر شماست،باید نقش خانوادگی اش را ایفا کند.وقتی هم برای دیگران تعریف می کنید که خویشاوند نزدیکم کاری را انجام نداد،همه از او انتقاد می کنند که چه آدم بدی است. بنابراین،در این ساختار نه این که او نمی داند به عنوان مدیر چه نقشی دارد، اما دچار تعارض نقش شده است و نمی داند با مشکل خواهر یا برادرش چگونه باید برخورد کند.

    در جامعه ی ایران،به نحو گسترده ای تعارض نقشی وجود دارد.مفهوم نقش از یک سو اهمیت نظری و علمی دارد و در حوزه های روان شناسی،جامعه شناسی و انسان شناسی خیلی از آن استفاده می شود،و از سوی دیگر اهمیت اجتماعی دارد و به مثابه ابزار تحلیلی و توصیفی برای شناخت جامعه ای مثل جامعه ی کنونی ایران،مفهومی بسیار کارامد است.در جامعه ای مثل هند، مفهوم کاست دارای اهمیت بیشتری است.در جامعه ای مثل انگلستان، مفهوم طبقه خیلی کارامدی دارد.در جامعه ای مثل آمریکا،فردیت از اهمیت بیشتری برخوردار است.یعنی هر جامعه ای ساختاری مخصوص خود دارد که بعضی از مفاهیم برای شناخت وضعیت آن مناسب ترند.من معتقدم که مفهوم نقش برای شناخت جامعه ی ایران از کارامدی بیشتری برخوردار است.زیرا جامعه ی ما به شدت بر ایفای نقش ها و وجوه آرمانی و ایده آل آن ها تأکید می کند و دائما ایده آل ها و الگوهای رفتاری خودش را تبلیغ و ترویج می کند.

    هر قدر نقش ها روشن تر و در عین حال از عدالت،برابری، مساوات،آزادی و دموکراسی بیشتری برخوردار باشند،وجه دموکراتیک بیشتری خواهند داشت و طبیعتا پذیرش آن ها توسط کنشگر اجتماعی بهتر خواهد بود و نقش های بهتری را ایفا خواهد کرد.

    آیا جامعه ما ابزار ایفای چنین نقش هایی را هم آماده می کند؟

    خیر،به همین دلیل هم که ابزارش وجود ندارد،دچار چالش می شود.ولی برای شناخت وضع امروز،مفهوم نقش و موقعیت اجتماعی خیلی کارامد است، چون به طور آشکارا به ما کمک می کند که واقعیت های پشت صحنه را ببینیم و آن ها را تحلیل کنیم.یکی از مطالبی که در مورد جامعه ی ایران خیلی به فهم مقوله ی نقش ها کمک می کند،مسئله ی سیاسی شدن مفهوم نقش است.بخش عمده ی نقش های اجتماعی در واقع توسط تاریخ،سنت و عرف تعریف می شود و انتقال معانی نقش ها و وظایف و تکالیف آن ها،عمدتا توسط نهادهایی مثل خانواده و سنت صورت می گیرد.اما در سال های اخیر،حکومت با توجه به اسلامی بودن و وظیفه ای که برای خود از نظر تربیت شهروندان دینی قائل است، در اغلب زمینه ها یا تمام زمینه ها می کوشد،الگوهای تربیتی ایده آل و مطلوب ها و آرمان ها را بیان کند.این شرایط باعث شده است،مرزهای عرصه های خصوصی و عمومی کم رنگ شوند یا از بین بروند.این سیاسی شدن مفهوم نقش است که در این حالت، دولت موقعیت ا و نقش ها را هم توزیع و هم تعریف می کند.

    در ساختارهای سنتی،نقش ها و موقعیت های اجتماعی توسط جامعه، سنت،تاریخ و فرهنگ تعریف می شوند و اجرای آن ها هم توسط همین سنت ها ضمانت می شود.در نتیجه،اگر فردی مطابق انتظارات نقش عمل نکند،جامعه او را مجازات می کند؛یعنی رسوایش می کند.نوعی فشار هنجای وجود دارد که اگر آن فشار هنجاری نباشد،فرد می تواند نقشی را ایفا نکند یا بد ایفا کند. در جامعه اگر فردی نقش های خود را ایفا نکند،مردم او را طرد می کنند.کسی که مثلا برخی قوانین و مقررات را رعایت نکند، با طرد،انزوا،سرزنش و مجازات اجتماعی روبه رو می شود.همین فشارهای هنجاری است که رعایت نقش ها را ضروری می سازد.البته به طور سنتی،دولت ها هم تا حدودی در رعایت وجوه رسمی این گونه فشارها دخالت داشته اند؛مثل زندان و انواع دیگر تنبیه.

    اما به نظر می رسد که در سال های اخیر آن ضمانت اجرایی که جامعه اعمال می کرد،امروزه به ضمانت رسمی قانون و دولت تبدیل شده است.در این فرایند،به تدریج مردم دریافته اند که دیگر مسئولتی از دوش آن ها برداشته شده است که نسبت به رفتارهای یکدیگر کنترل و حساسیت اجتماعی داشته باشند.

    در جامعه ی کنونی ایران، افراد تا چه حد دچار تعارض نقشی یا تضاد نقشی می شوند و چرا؟

    قبل از پاسخ به سؤال شما،این نکته را بگویم که یکی از پیامدهای سیاسی شدن نقش ها همین است که آن ها را از وضعیت عرفی و ناخود آگاه بودن که ریشه در فرهنگ و تاریخ دارد،بیرون می آورد و به مجموعه ای از مقررات رسمی مکتوب و مدون تبدیلشان می کند که دیگر از چارچوب فرهنگ خارج هستند. از طرف دیگر،چون در گذشته در جامعه ی ایران،حکومت ها و دولت ها استبدادی و غیرمردمی بودند،و با مردم فاصله داشتند،نوعی بدبینی و نگرش منفی به طور تاریخی نسبت به آن ها وجود داشته است.با وجود بدبینی ها و منفی نگری ها،در شرایطی که نقش ها سیاسی شوند،مقاومت در مقابل ایفای نقش ها بیشتر می شود.

    بنابراین، سیاسی شدن نقش های اجتماعی عاملی است که می تواند به شدت بر اجرا شدن آن ها و ایفا شدن نقش ها تأثیر بگذارد.عامل دیگری که به شدت بر چگونگی ایفای نقش ها در جامعه ی ما تأثیر دارد،دامن زدن به تضادها و تعارض های اجتماعی،قومی و جنسیتی است.جامعه ی ایران در حال حاضر در نتیجه ی تحول در سبک و شیوه ی زندگی مردم،دارد نوعی مدرن شدن را تجربه می کند.به هرحال،ما رفته رفته از تلویزیون،رادیو،لوازم خانگی برقی،معماری مدرن و همه ی امکانات دنیای امروز و علم امروز برخوردار می شویم و در این شرایط، تحت تأثیر فناوری،معماری و امکانات و سبک زندگی جدید،احساساتمان، عواطفمان و باورهایمان مجددا تفسییر و تعدیل می شوند.

    خب در این شرایط،اگر بعضی از این باورها و ارزش های سنتی که تا به حال در قالب نقش ها اعمال می شدند، نتوانستند با این تحول در سطح زندگی خودشان را سازگار و منطبق کنند،یا به نحوی هم نوا شوند،ما با وضعیتی مواجه خواهیم شد که تعارض نقش ها را تشدید می کند و اجرا و ایفای نقش ها را دشوارتر و مشکل تر می سازد.از یک طرف، شرایط زندگی ایرانی امروز را مدرن و به امکانات زیستی جدید مجهز می کنیم، و از طرف دیگر،از او می خواهیم که تحت تأثیر آن ها قرار نگیرد و هم چنان با باورها و ارزش هایی زندگی کند که در شرایط دیگری به وجود آمده اند.به نظر می رسد که ما در شرایط زیست عناصر ناهم زمان زندگی می کنیم.ما جمعیت 70 میلیونی،با تبلیغات و تجربیات قومی،تاریخی و فرهنگی متنوع و گوناگون هستیم که تحت تأثیر فناوری ها،ابزارها و شیوه های زیست جدید قرار گرفته ایم.در نتیجه ی این وضع،نوعی تکثر فرهنگی به وجود آمده است که هم زیستی هم زمان این عناصر ناهم زمان را ناممکن و یا دشوار کرده است.در این شرایط،ما نمی توانیم انتظار داشته باشیم که افراد بتوانند وظیفه ی خودشان را به راحتی تعریف کنند.

    نقش های معلمی،دانش آموزی و دانشجویی در جامعه ما تا چه حد به خوبی ایفا می شود؟چرا؟

    به نظر من برای رسیدن به وضعیتی که بتوان نقش های اجتماعی را بهتر ایفا کرد، لازم است گام های متفاوتی برداشته شود.یکی از آن ها دامن زدن به گفت وگو درباره ی وضعیت پیچیده یا فراپیچیده ی فرهنگی است که در آن زندگی می کنیم.ما نیازمند آگاه شدن از وقایع و تحولاتی هستیم که در زندگی روزمره ی ما دارد می گذرد.تجربیات روزمره ی زندگی انسانها دستخوش تغییرات گسترده ای شده اند که با تجربه ی انسان 50 یا 100 سال پیش کاملا متفاوت است.این فرد به کمک آگاهی های تاریخی دیگر نمی تواند، تجربه ی روزمره را بشناسد،تحلیل کند و آن را به بصیرتی برای زندگی بهتر مبدل سازد.ما نیاز داریم،درباره ی تجربیات زندگی روزمره ی خودمان بیشتر صحبت کنیم.روشنفکرانی که کارشان تولید، توزیع و اشاعه ی دانش است،باید در زمینه ی نقش ها بیشتر صحبت و فعالیت کنند و«رشد علوم اجتماعی»می تواند در این زمینه گام های مؤثری بردارد.

    نکته ی دوم مسئله ی تحول آموزش است.در بحث ها و کتاب های درسی، دیگر نمی توان فقط به تولید اطلاعات تاریخی بسنده کرد،و با گفتن مجموعه ای از مفروضات تاریخی درباره ی گذشتگان مان وضعیت موجود را شناخت یا بهبود بخشید.من معتقد هستم که باید به وجوه مسئله زا، چالش آمیز و مشکل آفرین در درون وضعیت کنونی خودمان توجه کنیم و در کتاب های درسی،این موضوع را در کانون توجه بحث درسی قرار دهیم.به تعبیر دیگر،باید مهارت های زندگی، بینش های زیستن،وضعیت های لازم متناسب با شرایط امروزی را در کتاب های درسی مدارس و دانشگاه ها بگنجانیم تا افراد بتوانند،نقش های خودشان را در شرایط امروزی بفهمند و توضیح دهند.من تصور می کنم که رسیدن به نگرشی واقع گرایانه،در مقابل نگرشی آرمان گرایانه،می تواند کمک کند که به نقطه ی معتدلی در بحث آرمانها و واقعیت ها برسیم؛نقطه ای که بتوانیم، بین آنچه هستیم و آنچه که باید باشیم، رابطه ای برقرار کنیم.

    از اینکه دعوت ما را پذیرفتید و در این مصاحبه شرکت کردید تشکر می کنم .

    منبع:

    «مجله رشد آموزش علوم اجتماعی»؛ بهار 1386 - شماره 34 (از صفحه 3 تا 11)

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :